ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )

372

الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )

ابن سمعان گفت : به خدا سوگند تو ، بهترين مردم هستى ، به خانه خدا مىروى و با دشمنان مىجنگى ، راه‌ها را امن مىكنى . به واسطهء تو ، دين استوارى يافته است ، تو بهترين و عادل‌ترين پيشوايانى . ابو جعفر به ابن ابى ذؤيب نگاه كرد و گفت : تو را به خدا سوگند مىدهم ، من چگونه هستم ؟ ابن ابى ذؤيب گفت : به خدا سوگند تو بدترين مردمان هستى ، تو اموال مردم و يتيمان را به خود اختصاص مىدهى ، ضعفا را از بين مىبرى و نيرومندان را توان مىبخشى ، فرداى قيامت چه دليل و برهانى دارى ؟ ابو جعفر گفت : واى بر تو ، چه مىگويى ؟ آيا انديشه مىكنى ؟ به پيرامون خود نگاه كن . ابن ابى ذؤيب گفت : نگاه مىكنم و مىبينم كه شمشيرهايى مرا در بر گرفته است . پس از آن ابن سمعان و ابن ابى ذؤيب بيرون رفتند و من [ مالك بن انس ] نشستم . ابو جعفر گفت : بوى كافور مىدهى . گفتم : آرى ، وقتى كه فرستادهء تو آمد ، دانستم كه پيام مرگ با خود دارد . از اين روى غسل كردم و خود را به كافور آغشته ساختم و كفن خود را در بر كردم . ابو جعفر گفت : سبحان الله ، من خواهان آن نيستم كه آسيبى به اسلام وارد شود ، من در پى آن هستم تا دين عزيز شود . به خدا پناه مىبرم ، ابو عبد الله چه مىگويى ؟ به جايگاهت برگرد ، اگر هم دوست دارى همين جا بمان . به او گفتم : اگر امير المؤمنين اجبار كند مىشنوم و پيروى مىكنم ولى اگر مرا مخير كند عافيت و آسايش را برمىگزينم . ابو جعفر گفت : نه تو را مجبور مىكنم و نه كارى را به تو تحميل مىكنم ، هرطور كه مىخواهى رفتار كن . مالك گويد ، شب را نزد ابو جعفر خوابيدم ، صبح ، ابو جعفر دستور داد تا مقدارى پول آماده كنند و به من ، ابن سمعان و ابن ابى ذؤيب بدهند . ابو جعفر يكى از نزديكان خود را فرا خواند و گفت : اگر مالك بن انس اين پول‌ها را گرفت ، او را آزاد بگذار تا هر جا خواست برود ، و اگر نپذيرفت نيز مانع او مشو ، اگر ابن ابى ذؤيب اين پول‌ها را پذيرفت گردن او را بزن ، و اگر نپذيرفت با خودت است مىتوانى آزادش كنى و مىتوانى او را بكشى ، اما ابن سمعان اگر پول‌ها را قبول نكرد ، گردن او را بزن ولى اگر قبول كرد ، او را رها كن .